كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )
253
زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )
مىكنند . سپاه در نيمه راه احد اردو زد تا صبح شود ولى ناگهان ابن ابىّ تغيير عقيده داده و با سيصد نفر به مدينه بازگشت . او حتى به خود زحمت نداد تا اين مسأله را با محمد ( ص ) در ميان بگذارد ، فقط به گروهى از انصار گفت : من نمىتوانم با گروهى كه تصميم به خودكشى دارند همراهى نمايم . محمد ( ص ) به عوض پيروى از من از گروهى جوان بىتجربه فرمان مىبرد . « من نمىدانم كه چرا ما بايستى زندگانى خود را در اين دام بلا از دست بدهيم » . 34 اين تصميم اگرچه غرورآفرين نبود ولى كاملا قابل درك و منطقى به نظر مىرسيد . اما ابن ابىّ بازى ديگرى را در سر مىپروراند . در سال 617 ، او از جنگ بعاث كنار كشيد ، زيرا تشخيص داد كه پيروزى كامل در اين جنگ ممكن نيست و اين تصميم موقعيت او را چنان در مدينه محكم نمود كه زمينه پادشاهى او را فراهم نمود . حال اگر محمد ( ص ) شكست مىخورد ، كه به نظر خيلى محتمل مىرسيد ، او خود را از اين تصميم غلط كنار كشيده بود و مىتوانست سهم خود را در موقعيت رهبرى مدينه مجددا به دست آورد . صبح فردا سپاه مسلمانان كه به طرز خطرناكى از هم گسيخته شده بود با سپاه قريش رو در رو گرديد . ابو سفيان در جلوى سپاه و در وسط قرار داشت ، در حالى كه خالد بن وليد ، پسر رئيس سابق مخزوم ، در سمت راست ، و عكرمه ، فرزند ابو جهل ، در سمت چپ او قرار داشتند . قبل از آنكه نبرد آغاز گردد ، ابو سفيان جلو آمده و فرياد برآورد : اى اوس و اى خزرج به خانههايتان باز گرديد ، ما را با شما كارى نيست . اما انصار هل هله كشيده و اعلام داشتند : ما هرگز پيامبر خود را تنها نمىگذاريم . سپس ابو عامر ، يكتاپرست اهل مدينه كه پس از هجرت محمد ( ص ) مدينه را ترك كرده و به مكه رفته بود ، جلو آمد و چنين گفت : اى مردمان اوس ، من ابو عامر هستم . مجددا هل هله برآمد كه : خدا چشمان تو را كور كند ، تو خدانشناس و دروغگو هستى . ابو عامر كه بهتزده شده بود عقب كشيد . او در مكه ادعا كرده بود كه قبيله من ( اوس ) با يك كلام من به طرف قريش خواهند آمد . سپس زمزمه كرد : پس از آنكه من اين مردم را ترك كردم شيطان در روح آنان نفوذ كرده است . 35 دو سپاه به طرف هم جلو آمدند . در پشت سر سپاه قريش ، همسر ابو سفيان ( هند ) به همراه ساير زنان درحالىكه دف ( تنبورك ) مىزدند با صداى بلند چنين مىخواندند :